هر شب کابوس ناگفته هایم را میبینم.دلتنگشان میشوم صبح با اشتیاقی کاذب دفترم را ورق میزنم ،نیستندباز هم نیستندمثل تمام چیزهایی که من میدانم باید باشند ولی نیستند حالا دیگر استعاره ای نیست از گنجشکانی که خیال میکنند انگور های حیاط خانه شراب عیش شانندحالا من مینویسم مهرو