
|
های! اری با تو ام بيا جلوتر...! همينکه کوله باربربستم خيال نازکت ترک خورد ...چند لحظه صبر کن واپسين دقايق هيچ را کنکاش ميکنم ازيادم هم که رفته ای چه ميبينم . . . خوابهای مستعمل هم که ديده ای! . . . سفارش سوپ مخ آدميزاد هم که داده ای! . . . فانوس را هم که به جای خورشيد زير ميزی گرفته ای؟!
از تو چه پنهان ...وا مانده ام...
رستاخيز اندرونت باشد برای بعد |
||
|
ديشب وقتی می خوابيدم ارزو کردم (( کاش فردا خورشيد باشه....))وقتی از خواب بيدار شدم
فکر کردم شايد هنوز صبح نشده!
ولی بعدا فهميدم ساعت هشت صبح و من بايد روزمو مثل هميشه در انتظار خورشيد سپری کنم!