تبليغاتX
تاریک است خورشیدم را تو...؟
دوشنبه 1384/07/25
...بهانه...
          کاش حقیقت کفش بهانه ی نیامدن همه ی پاها بود...!                     ...
+ نوشته شده در 4:15 قبل از ظهر توسط .
دوشنبه 1384/07/18
در سوگ یک ابهام
با یورش نا به هنگام تمام کلمات عاشقانه ات

با بودنت٬ با نبودنت٬ با تکرار بد اندیشه ها٬

با صدای خفقان این چهار دیواری که هیچ جز نبودنت را تداعی نکرده است٬

با تکه های این آینه که هر کدام سازی میزنند جز ساز بودنت٬!

با موبد این آتشکده٬ که سوز آتش این گدازه را جاودانه میکند٬

بااین چرندهای شعرگانه که بی دریغ نثار این کاغذ می کنم٬

                                  ساخته ام

ولی تو اگر بدانی...!

هیچ...هیچ...نمی کنم     جز تعبیر این حذیان ها   

 جزغوطه وری درتوهم سایه هایی که نیستند

صداهایی که نبودند و قصه هایی که برای کسی که نبود گفتم...

چه خواهی کرد...   

 چه خواهی کرد    

 گر بدانی اندکی بیش نمانده است؟!


پ.ن:شاید با یک خواب اسطوره ای بیدار شدم!

 

+ نوشته شده در 12:27 بعد از ظهر توسط .
جمعه 1384/07/08
...
پیکرم دیریست بد جوری اپرای خانگی سوگ را به تمرین نشسته است!

برچسب قرمز اتود لوگوی تکرار نامه ی امروز...

+ نوشته شده در 3:5 قبل از ظهر توسط .
چهارشنبه 1384/07/06
می دانم خوب...!

اگر

خودکشی

حرام نبود

حتما

 به جرم

قتل

 به دار

 کشیده میشدم...!

+ نوشته شده در 3:3 قبل از ظهر توسط .