
بچه که بودم تا سر مامان و بابا رو دور میدیدم شیرجه میزدم سمت بخاری(؟) و مثل همیشه
یه ناجی!
تا اینکه یه دفعه مامان منو برد نزدیک بخاریو گفت:اگه دوستش داری دست بزن!
منم که شاد... ... ...بد جوری دستم سوخت!!!
اما تجربه خویی از همون کودکی به دست آوردم. یادم موند که دیگه هیچ گرمایی رو دوست
نداشته باشم. :
حتی گرمای یه بوسه داغ رو!
پ ن۱:حالا فهمیدی؟پس دیگه هیچ وقت نپرس قشنگم!
پ ن۲:در ادامه مطلبی از کلمات علی طباطبایی آوردم مایل بودید مطالعه کنید.
کودکم...!قصه بگویید!...دروغ بگویید!
نای آن ندارم ناله سر دهم از پس آن همه کذب
بازار نخود سیاه داغ است ...می چسبد نه؟
این همه نمی دانم پرش کنید با الیاف
چه طور شکم گرگ قصه پر شده با آجر؟
پرت شده در چاه غفلت؟
قصه بگویید...! دروغ بگویید...! کودکم!
.
.
.
-بابا؟ کیف مخمل مامان هم جنس پشت گوش من است؟
پ ن۱:ناجی نه!انتخاب با خودمه!
پ ن۲:اینطوریام نیست!!!