
سقاي مهرباني کجا رفته اي به ناگه! ميداني در کوچه ي ما همه چيز هست و هيچ نيست!؟
پسرک همسايه ديگر در خاک بازيش سرشتش را نمي کاود
دانه هاي تسبيج مادر بزرگ ديگر دعا بدرقه ي راهمان نمي کند...!
غصه ي نبود سفره چه رسد به نان شده است ورد زبان باباي دارا
جاي فرهاد کوهکن را هم بمب پر کرده است...!
نداي "هل من ناصر ينصرني" را ميشنوي...؟
سقاي مهرباني کجا رفته اي به ناگه!
سيرت به کدام گذر نظر فکنده؟
کابوس شده است پسرک همسايه براي باکره هاي اين گذر
کفشهايم که بر هم ميافتد خوف سفر ميگيرد مرا
مادربزرگ ميماند يادش ميان آن همه صنم مرا
گيرم که نان وسفره حذف گردد از دلواپسي هاي باباي دارا
چه ميشود تکليف ماه بهاي اين سقف نيم خورده ي موريانه ها
گر به گاه بازي ناعادلانه اي بمبي بر سر کودک 5ماهه اي فرو افتد
.
.
.
! ؟ !