
خورده بر کرمهای دندانم هم نمیگیرم در مقدرات خدا روزیش این گونه بوده شاید...
چه رسد به تو که روحم را خوردی!
پ ن:...!...!...!
پشه که نیست آن فکر لعنتی
فراریش میدهی!
گیرم که فکرم را رهاندی...
با خواب چشمان شبق سایم چه میکنی؟

مفرد ترین حس خفگی .!.!.!
داشت نزدیک میشد به آمدنم
آمدم...! بر پشتم چرا کوبیدی ؟
چیزی میدانستی که نگفتی... نه؟
بغض...! بغضم بود ......... شکست !
داد...! داد ازین سخت راهی که در پیش بود
نمی دانستم اما... نالیدم ! ندیده بودم و دیده بودم
خسته شدم از بس پاک کردم و نوشتم... پست خوبی نخواهد شد و من دختر خوبت نخواهم شد !
۵ آذر ۱۳۸۵