
تسخیر شده ی این ادبیات متبرک شده ام
افشره ام میکند مجازا"
می پاشدم بر گذشته هر روز
متوهم شده ام میبافم خیال امروز را به فردا
گوش دستانت را باز کن
سنگ را بر سبو زن
مانده آزمون تو
میان داشتن و نداشتن
انتخابی نیست
من همیشه یک خم ساده ی بسته ام!
بند کفشهایم همیشه بسته است
مهیا برای آن لحظه که امدی
امانت ندهم فرار کنم!!!