
فکر می کردم بعد از گذران این روزها که چنان لباس عاریه
کش آستینش خیال خوردن دستانم را دارند و
پاچه هایش هم حکم جارو کش زمین.
گذشته از لیویرها و بد قوارگی اش
چه خواهم سرود؟
اندکی مانده تا صبح
همینجا سحرش می کنم
لابه لای این سطور به مدد امواج
خیال و وهم بودنت درهم می کشد پچ پچ شبانمان را
دوباره رویا...
رویا !از من توتم نساز
آیین پرستش را چندین بار پاس کرده ام.
خیال...خیال....خیال...
صبح و دوباره تو ...خالی!
امواج دوباره من
من...
من...
من...