تبليغاتX
تاریک است خورشیدم را تو...؟
سه شنبه 1387/02/31
و این وا مانده... تنهایی!

 

کمی           

 

فقط کمی آن طرف تر که باشی   

   دست هایم تمبر

چشمم نامه می شود

دستانم تمبر

بغضم نشانی

.

.

و هوم!!!

چاپار که نا یاب! 

              

 پ ن۱:  نگارش در یک بعد از ظهر از سال۸۶  که هنوز خبر از این دوری ناشناخته و  حال فعلم نداشتم.

  و حال که شناختمش خشکیده تمام احساسم انگار برای سرودن برای حرف زدن حتی!

   پ ن۲: خدایا وقتی نمی دونم چی می خوام چه طوری می تونم از تو بخوامش؟!

  پ ن ۳: یه آّه بزرگ!!!!

 

+ مهرو جعفری 1:50 بعد از ظهر
جمعه 1387/02/06
اینجام ...همینجا..هنوز
 

  خودم را خلاصه میکنم و محصور!

 

 در دایره به جا مانده از ته استکان چای

 

 روی صفحه اول جزوه عناصر جزئیات

 

 تا به دور از تمام درسهای ناخوانا و فکر های دربه در

 

 اندکی خوابم ببرد... تا خواب ببینم...و بیدار شوم!

 

 و نجوا کنم : دروغ که به خورد دل ما نداده ای گل بانو؟

 

 و باور کنم هنوز کسی هست سیب زرد خیال مرا با یک سیب سرخ بهشتی تاق بزند؟!

 

                       

 

 - هنوز هست کسی که خدا دیشب ۱۵/۲/۸۶ سبد سبد ستاره به دستم ریخت!

-بی  ربط: نوزادی که اندی دیگر در آغوشش می گیری . 23 تورا مثل من، از یاد نمی برد. او بیشتر از من حق دارد حتی! شاد باش ِ  ...

  

+ مهرو جعفری 2:6 بعد از ظهر