تبليغاتX
تاریک است خورشیدم را تو...؟
پنجشنبه 1387/06/28
من و ...
 

شئور و من که رخنه کرده ایم در هم

می کاویم یکایک خودمان را 

هر کدام درد میشویم،ناله اما نه! ‌‌

نتیجه میشویم اندی دیگر:

کودک سالخورده ای; من

عاطفه ای با طعم نیلوفر مرداب; شئور.

پ ن: یا مُنْتَهَی الرَّجایا یا مُجْزِِلَ العَطایا یا واهِبَ الهَدایا

       ای انتهای امیدها ای دهنده ی هدیه ها...

 

+ نوشته شده در 7:55 بعد از ظهر توسط .
شنبه 1387/06/09
همه چیز یا عادی میشود یا تلخند!
 

دستم بوی آدم میدهد بوی روزمرگی!

جایی از خانه هم که بوی نم میدهد گرچه باران نیامده

  ایراد و غرغر که باید باشد.

انگار از دست حافظ دلت بگیرد!و یک نفر حالا چه فرقی میکند هزار نفر بیایند بر خل وضع بودنت

مهر تائید بزنند و مدام بگویند اصلن گرفته که گرفته! میشود مگر از شعر کسی، کسی دلگیر شود؟!

خودم که میشوم و شب ...گرچه می گویم بهانه است و آدم عاقل از حافظ یا حالا چه میدانم خیام

دلگیر نمیشود...اصلن میدانی گاهی باید دلت را آزاد بگذاری که بگیرد که بشکند که تکه تکه شود

تا که چیزی مثل "در نیابد حال پخته هیچ خام" تسکینت دهد.

خیلی چیزها شبیه خیلی چیز های دیگر است فرق ولی دارند!

مثلن که گاهی از اعماق جانت کلمه بروز می دهی و جایی نه که خیلی دور کتابش را می بینی

که تا پیش ازین نامش را هم نشنیدی! ! !

اسم همه اینها هر چه می خواهد باشد من می گذارم ساده لوحی.

 

 پ ن :ماه من هم رفت ستاره هایش هم!

 

+ نوشته شده در 9:26 بعد از ظهر توسط .