دوست داشتن هم ساده میبود ، مثل پوکر
اگر چیزی برای باختن نباشد...

پ ن : هرچه روزها بیشتر ورق می خورند وهمم از بودن بیشتر میشود...
آی آدمها که در ساحل نشسته خندانید....
شاید باید همین کافی باشد.
خدا هست و دلی که دل دل میکند.
آسمان و ریسمان نبافته و
پاییزی که هر سال باید بیاید تا بدانم هنوز سفیدی مرا به یاد برف می اندازد و
هر سیاهی چشمانم ... هنوز هم باور ندارم ۲۳ سالگیم را
و ۵ شاخه گلی که باید جای همه چیز را برایم پر کند
حتی ... 
حتی ...
یادم نیست جای چه چیز!!!!
پ ن :پسرک گفت : « آقا چسب زخم ؟! »
- برو پسر جان زخم من با چسب تو خوب نمی شود . از اینجا
پ ن۲ : این پست بیشتر از آنچه فکرش را می کنم و می کنید شخصی است حالا چرا سر از اینجا
در آورد کاملن نمی دانم بگذارید به حساب ِ .... ... .. . چسب زخم !

