
حرفه جديد من شدست اين روزها...
آواز خاني و رقاصي براي يك كلاغ قجري
كه خوب ميداند به هيچ خانه اي ته قصه هاي من نميرسد!
پ ن 1: وقتي چيزي مثل، دقيقن مثل يا شبيه شعر در گلويم ،كنار همان بغض هاي ظاهرا لعنتي فرو مي رود
انگار كه تيغ روزگار باشد ، هنوز قورتش نداده اي ولي ميداني كه جزين نيست...شايد بهار يك سال نكو باشد،
شايد هم كه هيچ نباشد باز تو احساساتت را زيادي خرج كردي! وقتي شايد همين چند جمله براي بروز
ذهنيات درهمم كفايت مي كند انگار...دستت را نميداني اما دلت هنوز خودش را به در ديوار خودش مي كوبد.
پ ن 2:قدرهايي كه نميداننند...
پ ن 3:چه قدر بغض فرو خورده ...آرامي هست؟يا كه ...؟